دلتنگی
دلتنگی

دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ می شود، که می خواهی او را از رویاهایت بیرون…

ادامه مطلب »
کشتی
کشتی ها

کشتی ها به این دلیل غرق نمی شوند که دورشان آب است… به این دلیل غرق می شوند که آب…

ادامه مطلب »
ناشنوا باش
ناشنوا باش

چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان، افتادند. همه در کنار رودخانه…

ادامه مطلب »
زبان
زبان

روزی حاکمی به وزیرش گفت: امروز بگو بهترین قسمت گوسفند را برایم کباب کنند و بیاورند. وزیر دستور داد خوراک…

ادامه مطلب »
مرگ
فرشته مرگ

روزی مرگ به سراغ مردی رفت و گفت: امروز آخرین روز توست! مرد گفت: اما من آماده نیستم! مرگ گفت:…

ادامه مطلب »
خائن
خائن

می گویند روزی برای سلطان محمود غزنوی، کبکی را آوردند که لنگ بود. فروشنده برای فروشش قیمت زیاد می خواست.…

ادامه مطلب »
اصالت
اصالت

روزی در دُرّ گران بهای پادشاه، لکه سیاهی مشاهده شد. هر کاری درباریان کردند، نتوانستند رفع لکه کنند. هر جایی…

ادامه مطلب »
مراد
مراد

یکی از اهالی روستایی، به صحرا رفت و در راه برگشت؛ به شب خورد و از قضا در تاریکی شب،…

ادامه مطلب »
ضرب المثل
ضرب المثل

گناهکاری را نزد حاکم بردند. حاکم گفت: یکی از این سه مجازات را انتخاب کن: یا یک من پیاز بخور…

ادامه مطلب »
فیل
فیل

روزی فیلی با سرعت از جنگل می گریخت. دلیل فرار را از او پرسیدند. گفت: شیر دستور داده گردن همه…

ادامه مطلب »
لقمان حکیم
لقمان حکیم

پند لقمان حکیم به فرزندش: ای جان فرزند؛ هزار حکمت آموختم که از آن، چهارصد حکمت انتخاب کردم و از…

ادامه مطلب »
آرایش زندگی
آرایش زندگی

بهترین آرایش ها در زندگی:حقیقت برای لب ها…بخشش برای چشم ها…نیکوکاری برای دست ها…لبخند برای صورت…عشق برای قلب…

ادامه مطلب »
وصیت پدر
وصیت پدر

پدری هنگام مرگ، به فرزندش گفت: فرزندم برای تو، سه وصیت دارم. امیدوارم به این سه وصیت من توجه کنی.…

ادامه مطلب »
گرگ
گرگ

گرگی از چشمه ای آب می خورد که چشمش به بره ای افتاد که چند قدم پایین تر می خواست…

ادامه مطلب »
مولانا
مولانا

مولانا می گوید:روزی از کنار مسجدی رد می شدم.دیدم عده ای دست به دعا برداشته اند و می گویند:خدایا کافران…

ادامه مطلب »
توماس ادیسون
توماس ادیسون

ادیسون به خانه بازگشت. یادداشتی به مادرش داد و گفت: این را آموزگارم داد و گفت: فقط مادرت بخواند. مادر…

ادامه مطلب »
پیر مرد دانا
پیرمرد دانا

پیرمرد دانایی (حکیمی) را ناسزا گفتند… او هیچ جوابی نداد. حکیم را گفتند: ای حکیم از چه روی جوابی ندادی؟…

ادامه مطلب »
کینه و نفرت
کینه و نفرت

روزی حکیمی به شاگردانش گفت: میخواهیم یک بازی انجام دهیم. شاگردان با خوشحالی گفتند: چه بازی؟! گفت: فردا هر کدام…

ادامه مطلب »
خرافات
خرافات

چند سال پیش همیشه فکر می کردم شب ها کسی زیر تختم، پنهان شده است. نزد پزشک اعصاب رفتم و…

ادامه مطلب »